مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

75

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كنم . پس كنيزك برفت و ماجرى بخاتون گفت و به منزل بازگشت و به من گفت : خاتون ، سخن تو بپذيرفت . پس كنيزك بدرهء زر بدرآورده ، گفت : خاتون ، ترا سلام رساند و گفت : اين زرها صرف ضيافت ما كند . من سوگند ياد كردم كه از آن زرها چيزى صرف نكنم . كنيزك زرها برداشته ، بنزد خاتون خود بازگشت و من پس از رفتن كنيزك بخانهء كه در همسايگى من بود ، رفته ، فرش و ساير ما يحتاج از ظروف نقره و چينى مهيا كردم و خوردنى و نوشيدنى در آنجا حاضر آوردم . چون كنيزك بيامد و به كارهاى من نظر كرد ، شگفت ماند و مرا بحاضر آوردن على بن به كار امر كرد . من گفتم : او را جز تو كس حاضر نكند . پس كنيزك بنزد على بن به كار رفته ، او را بياورد . چون على بن به كار بيامد ، من برخاسته ، استقبالش كردم و تحيتش گفتم و در مكان شايسته و لايق بنشاندمش . و رياحين و عطريات بظرف‌هاى بلور اندر به پيش او بگذاشتم و در پيش او نشسته ، حديث ميگفتم كه كنيز برفت و پس از نماز مغرب با شمس النهار و دو كنيز ديگر بيامدند . چون على بن به كار را ديد و ابن به كار به او نظر كرده ، پس هردو بى خود بيفتادند و ساعتى بى خود افتادند . چون به خود آمدند ، باهم بنشستند و حديث شوق و عشق با يكديگر همىگفتند . پس از آن پرسيدم كه : شما را بطعام ميل هست ؟ گفتند : آرى . من طعام حاضر آوردم . بخوردند و دست بشستند . پس شمس النهار با من گفت كه : نكوئى بر ما تمام كردى . عود حاضر كن تا ما را عيش و طرب ، تمام شود . پس من برخاسته ، عود حاضر آوردم . شمس النهار ، عود بگرفت و تارهاى آن محكم كرده ، بنواخت و اين ابيات برخواند : خوش بود يارى و يارى در كنار سبزه‌زارى * مهربانان روى بر هم از حسودان بركنارى راحت جانست رفتن با دل‌آرامى بصحرا * عين درمانست گفتن درد دل با غم‌گسارى